درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
Tristesse اندوه من نیرو و زندگی ام را از دست دادم وقتی واقعیت را شناختم و با این وجود آن ابدی ست خدا حرف می زند باید به او جواب داد
J'ai perdu ma force et ma vie,
Et mes amis et ma gaieté;
J'ai perdu jusqu'à la fierté
Qui faisait croire à mon génie.
Quand j'ai connu la Vérité,
J'ai cru que c'était une amie;
Quand je l'ai comprise et sentie,
J'en étais déjà dégoûté.
Et pourtant elle est éternelle,
Et ceux qui se sont passés d'elle
Ici-bas ont tout ignoré.
Dieu parle, il faut qu'on lui réponde.
Le seul bien qui me reste au monde
Est d'avoir quelquefois pleuré.
و دوستانم و شادمانی ام را
از دست دادم تا افتخار
که باور کردن به نبوغم را باعث میشد
باور کردم که یک دوست است
وقتی آن را دریافتم و حس کردم
دیگر حالم از آن به هم می خورد
و آنان که از آن گذشتند
این پایین همه را نادیده گرفتند
تنها دارایی که در دنیا برایم می ماند
بعضی وقت ها گریه کردن است
نوشته شده توسط ..::سه پیده ::.. در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت
à l'heure
des premier pas
l'homme et l'oubli
Murmurent
Les reflets des âmes entrelacées
et
Les blés couchés
dans l'autre
Innondent d'un premier geste
Une série
dans la courbe
-flaques-
La brume étend son voile
les dunes -en deuil-
sonnent l'heure
de tracer
les poussières d'un nouveau Monde
نوشته شده توسط ..::پري سا ::.. در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت
Le moment de visite est prés Encore une fois je suis fou et ivre Encore une fois ma main secoue et aussi mon cœur Encore une fois il semble que je suis dans un autre monde Rasoir ! Ne érafle pas mon visage néglignemment Vent ! Ne désords pas mes cheveux Mon cœur ! Ne m’embrasse pas Toi qui est ivre sans boire Le moment de visite est prés
نوشته شده توسط ..::پري سا ::.. در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت
بالاخره من هم مهربوووووووووووون!!!
گفتم براي اين وبلاگ هم يه عيدي بدم ديگه !
وبلاگ جان قالب نومبارك .
درضمن به كوري چشم دشمنان به زودي آپ خواهم كرد .![]()
نوشته شده توسط ..::پري سا ::.. در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت
آخیش!!!!!!!
بالاخره امتحانا تمومیدو به سلامتی ترم بعدم ۱ هفته ای میشه شروع شده!(مرگ من سرعت عملو دارین؟؟؟)
این دختره هم(منظورم اون یکی یه!
)منوکچل کرد که الا و بلا نوبت توئه آپ کنی ..منم هی میگم بابا الان چیزی در چنته ندارم(نیس قبلنا داشتیم!)![]()
خلاصه که از اون اصرارو از ما انکار و آخرسر هم حرف آخرو من زدمو گفتم:اوچی!![]()
بله ....
هفته ی پیش تو یونی بازار انتخاب واحد داغ بود و این نوگلان باغ زندگی فرت و فرت انتخاب واحد میکردن.
ما هم به تبعیت از دیگران براین شدیم ..شایدم بر آن شدیم که به این سنت حسنه بپردازیم.
شنبه و یکشنبه تایم ما بود شنبه شب که هیشکدوم نتونستیم موفق بشیم
علی هذا تصمیم بر آن شد که به سایت همیشه کانکت دانشکده مراجعه نماییم و مستفیض گردیم!
با هزار مشقت به دروازه ی طلایی راه پیدا کردیم و هر کدوم نیشستیم پای یه سیستم و عین انتخاب واحد گران حرفه ای شروع کردیم .قرار شد پریسا کد هارو بخونه و ما بتایپیم.
بله .
حالا نوبت انتخاب ۲ واحد عمومیه!
چه کنیم چه کار کنیم.؟
ببینیم چه هست؟![]()
.....
هر چی انتخاب کردیم یا ارائه نشده بود برامون یا کنتاکت داشت با ساعت های درسی.
بالاخره یه ۲ واحد با یه استاد توپ! تو یه دانشکده ی توپ انتخاب کردیم و خرامان خرامان راه افتادیم سوی منزل.
عنر عنر داشتیم میرفتیم که بازم مثل همیشه یکی از اون جرقه های شیطانی در چشمانمان متجلی گشت!![]()
آقا اون استاد (یه استاد توپ تر -از لحاظ ملاطفت در زمینه ی نمره!(در اصطلاح میگویند:هلو..!!!!
)تو کدوم دانشکده ها درس داره؟؟!!!
ساختمان شهدا..انسانی...و برق!![]()
عین برق گرفته هاییهووووو زل زدیم تو چشمای همو ....!!!
تغییر واحد میدهیم!![]()
پریسا:سپید تو برو خونه ..چک کن دوباره ببین چه ساعتی -کجاکلاس داره!
اگه هماهنگ بود واسه مارم تغییر بده.
من:اوچی!
اومدم خونه و کانکت و ....
همزمان از طریق خطوط موبایل با برو بچس در تماسیم!٬![]()
با هزار و یک دردسر یه کلاس پیدا کردیم ۸ صبح تو برق!![]()
من اس ام اس میزنم:پریسا ۵ دیقه به ۸ جلو ساختمون مرکزی باش میریم برق!
فردا-۷:۵۰ -روبروی ساختمون مرکزی
چناری زیر پای ما(من و خودم)در حال روییدن است.![]()
پس از سالها پریسا و مریم می آیند!
ساعت:۸:۰۵ ...کو کووووووو....![]()
بچه ها بریم!
از کجا؟
جلوی شیمی سوار اتوبوس میشیم.
(من بودم)![]()
شنگول و منگول و حبه ی انگور سوار اتوبوس واحد میشوند!
پریسا بین راه:میگم سپید خیلی باحاله ها این اتوبوس سواری!
من:نیشم تا بنا گوش باز است .![]()
همچنان در اتوبوسیم.
آخر خط:
پی یییی!
اینجا کجاس ؟؟
خوابگاه دختران!![]()
عجب !پس این برق نمیره؟؟
شرمنده ایم!
توی اتوبوسیم همجنان!
پیشنهاد:زنگ بزنیم به یکی از برو بچس!
بهترین گزینه مارکوپلو است.
من تماس میگیرم(۸:۱۵ صبح -قاعدتا ملت خوابند)
من:ال.و؟![]()
مارکو:سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام![]()
من:خوبی؟
مارکو:خوبم .تو. خوبیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟/
من:ببین ما تو دانشگاه گم شدیم!![]()
.......
خمیازه!...............![]()
حس میکنیم طرف خمار تراز اینهاس!گوشی را به مریم بانو منتقل میکنیم!
مریم:الو؟ببین ما گم شدیم .برق کجاست؟
مارکو(در حال چرت):همین خوابگاهو بگیرین میرسین(قبلا در مورد حضور در محوطه ی خوابگاه توضیح داده شده!)
مریم:ببین اونجوری که میرسیم به کوه!!!!![]()
...............دید دید دید !
مارکو خوابید! دیسکانکت شدیم!![]()
با نیشهای تا بنا گوش در رفته به حضور در اتوبوس ادامه میدهیم و به مبدا باز میگردیم!
ساعت:۸:۳۰مجددا روبروی ساختمان مرکزی!![]()
کلاس دو در میکنیم!![]()
این داستان ادامه دارد!!!!
نوشته شده توسط پریسا و سپیده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 22:46 موضوع | لینک ثابت
نه من حوصله ي كلاسو دارم نه سپيده!
_ پايه اي كلاسو دودر كنيم؟
_ هستم تا آخرش!
پس شد آنچه شد...
پرده ي اول
يك عدد پريسا و يك عدد سپيده روي طاقچه ي پنجره ي سالن نشسته اند و دارند منظره ي پاييز رو از اون بالا نگاه مي كنند .لازم به ذكر است كه هر دو روبروي هم نشسته اند و و به ديواره ها تكيه داده اند و كف كفشهايشان را به هم چسبانده اند ...(به خدا تبليغ چسب رازي نيست!) و هر يك زانوان خود را بغل نموده اند .
دو تا موبايل موجود است كه هر كدام آهنگي مجزا پخش مي كنند ، طوريكه صدا به صدا نمي رسد!!!![]()
حس غالب: حس غريبي است ، كمي تا اندكي رمانتيك!![]()
- سپيده !
- بله؟
- يعني استاد كمال چه كسري از مخ بچه ها را خورده؟؟؟؟
- (سپيده غير از سكوت حرفي براي گفتن ندارد.)![]()
- سپيده!
- بله؟
- يعني ما الان غايب هستيم؟
- فقط خدا مي داند!
اينها همه ي آن چيزهايي بودند كه در مخ پريسا " دومبالان پسدان" مي كردند![]()
و سپيده:
- پريسا!
- بله؟
- يعني استاد كمال چه كسري از مخ بچه ها را خورده؟؟؟؟
- (پريسا غير از سكوت حرفي براي گفتن ندارد.)![]()
- پريسا!
- بله؟
- يعني ما الان غايب هستيم؟
- فقط خدا مي داند!
و اين يعني تفاهم![]()
00000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
پرده ي دوم
آقا دست به دكور نزنيد(صحنه همون صحنه است)
در حاليكه كه پريسا و سپيده سر به جيب مراقبت فرو برده و در بحر مكاشفت مستغرق
...يه بنده خدايي از راه مي رسه:
موجودي است دو پا! از جنس مخالف ! قدي در حدود نيم متر ! لهجه ي اصفهاني ! و در كل هيچ چيز بر وفق مراد نيست .![]()
- سلام
- سلام
و شروع به تعريف از دلاوريهاي خود مي كند ، سر و ته حرفاش معلوم نيست اما منظورش اينه كه خيلي با مزه است و تو كلاسشون مدام عمليات " تكه پراني " انجام مي دهد.![]()
00000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
پرده ي سوم
يك عدد سپيده و يك عدد پريسا شاد و خرامان از اينكه به مقام شامخ " دو در كنان" نايل گشته اند و كركر مي خندند ، بطوريكه فضاي سالن از گلخنده هايشان عطر آگين مي شود ، ...... ناگهان ....
نگاه پرسشگرانه ي استاد محمدي!!!![]()
00000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
پرده ي چهارم
امروز ، فرداي همون روز است.
لابراتوار .... استاد محمدي، و طبق معمول پت و مت كنار هم نشسته اند .
لازم به ذكر است كه اين دو موجود خارق العاده تو كلاس هم " چت " مي كنند !![]()
نه بابا................ لپ تاپمون كجا بود؟!؟.!............كيس به اون بزرگي رو آورديم تو كلاس ؟..........نه ! .......كلاسهامون سيستم مدار بسته ي كامپيوتري داره؟...... اين چه ربطي به چت داره؟....... موبايلمون آنلاينه؟ .... نه ! باز هم اشتباه كردي !!! ![]()
ببين عزيز من !!! ما كاغذ و قلم داريم ديگه ...... نه ! نه1 .........نزن ! تو رو خدا .. نزن !........ ببخشيد .........نه به خدا سر كارتون نذاشتم . نزن !!! خوب چيه ؟ حرفامونو رو كاغذ مي نويسيم رد و بدل مي كنيم ديگه !تاااااااااااااااااااااااازه ! بعضي وقتها زود ديس كانكت مي شيم كه تلفن اشغال نباشه !!!![]()
وبه ناگه استاد محمدي :
- خانوم....( منظورش من هستم )
- بله استاد؟
- من الان چي گفتم؟
- ( من سپيده رو فشار مي دم تا مگر بگويد كه استاد چي گفته !!)
و سپيده .... لبخند مي زند !!! و ما همگي سرخ مي شويم .![]()
00000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
پرده ي پنجم
نمي دونم چرا تا مي خوايم به همديگه تك زنگ بزنيم صداي اين هد ست ها بلند مي شه و ديگه حتي كلاغهاي محوطه ي دانشگاه هم مي فهمند كه پت و مت دارند ميس كال بازي مي كنند !!![]()
البته اين هد ست ها يه حسن هم دارند:
2 ثانيه قبل از اينكه اس ام اس بهت برسه از هدستهاي فوق الذكر همون صداي ناهنجار بلند مي شه!![]()
دقت كنيد:
- ويززززززززززززززززززز
- سپيده فكر كنم مي خواد اس ام اس به دستم برسه !
- گوشي تو ببين!
- نه هنوز خبري نيست.
- الان تو راهه ... مي رسه !
- سپيده اس ام اسم رسيد!![]()
00000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
پرده ي ششم
لابراتوار
همه غرق در بحث راجع به مزيت هاي خانواده؛ ... از دواج و طلاق .... ( البته به فرانسه ) هستند . ![]()
- سپيده!
- بله؟
- فردا بريم شير مكسوي بخريم كه تو كلاس اينقدر بيكار نباشيم؟![]()
- باشه.
00000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
پرده ي هفتم
محوطه ي دانشگاه ، سپيده با ماركوپولو مشغول بحث و مناظره است.
- پريسا!
- بله؟
- جلوي در اصلي منتظرم باش الان مي آم .
- باشه.
............................صد سال بعد ...................................
- دينگ دينگ !!!
- الو ! بله؟
- پريسا كجايي؟
- من تو خونه ام .![]()
- پس چرا صداي ماشين مي آد؟![]()
- آخه پنجره ي اتاقم بازه !![]()
- پس چرا صداي خيلي چيزاي ديگه هم مي آد؟![]()
- ( و من لو رفتم )![]()
- خوب ديگه بگو كجايي.
- والا من الان دقيقا جلوي شركت تعاوني مصرف كاركنان دانشگاه تبريز استان آذر بايجان شرقي هستم .![]()
- اااااااااااااااا !!!! شوخي نكن . بگو كجايي؟
- ديگه تعاوني رو رد كردم . حالا جلوي اداره ي كل نو سازي مدارس تبريز استان آذربايجان شرقي هستم . ![]()
- اااااااااااااااااا!!!! مسخره بازي در نيار بكو كجا؟
- الله اكبر !.... سپيده جان !!! اينجا نوشته : ( از كي تا حالا؟ ) = ( تبليغ ايرانسل) . من همون جا هستم .![]()
- پريسا ديگه نگي كجايي قط مي كنمااااااااا.
- سپيده جان دقت كن ... من دقيقا اينجام ، گوش كن: من در ميان شما باشم يا نباشم ، نگذاريد اين انقلاب به دست نا اهلان و نا محرمان بيفتد!![]()
- تق!
نمي دونم چرا قط ع كرد؟!؟!؟ يعني نفهميد من چهار راه آبرسان هستم ؟![]()
00000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000 0پرده ي تكراري
استاد محمدي :
- خانوم ها .... ( منظورش من و سپيده هستيم )
- ( من وسپيده همصداJ ) بببللللللللللللللللله؟
- من الان چي گفتم ؟
- ( و ما فقط سكوت مي كنيم )![]()
نوشته شده توسط پریسا و سپیده در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت
شانزه لیزه بزودی با مطالب جدید و در خور توجه بصورت مستمر فعالیت خود را آغاز خواهد کرد![]()
بشتابید
!!!!!!!!پروژه های در دست بررسی
:۱ـ اندر احوالات کاتبین![]()
۲ـاز سری مجموعه های پت و مت(ترجیحا بصورت اپیزودیک
)...................................................................................................
سلام وهزاران سلام .درود و هزاران بدرود![]()
بنده به نمایندگی از جمع ۲ نفره ی هیئت تحریریه وکیلم تا به اصرار رفیق شفیقم دومین پست را منور سازم .لذا پس از مشقت های فراوان در بکار گیری دوگوله عقل شریف اینجانب به جایی قد نداد ..پس شد آنچه شد
.قبلا از همکاری صمیمانه تان در جهت کنترل اعصاب موتوشکریم![]()
آقا دو کلام ( تشخیص حساب و ناحساب بودنش با شما)حرف دارم و بعد میرم .زیادم وقتتونو نمیگیرم چون میدونم دانشجو جماعت از هرچه بگذرد از درسش که نمیگذرد
!!!!!!یه روزی از روزهای خداکه من و پریسا جون داشتیم راجع به وبلاگهامون صحبت میکردیم .یه دفعه سر کلاس نیروی ماوراالطبیعه ی عجیبی بر ما مستولی گشت .و همان موقع بود که به طرز فجیعی برق شیطانی عجیبی در چشمانمان متجلی شد
(معمولا بعد از چنین حرف هایی حوادث غیر فابل پیش بینی بسیاری در شرف وقوع است
لپ کلام یه جورایی حس کردیم نیمه ی گمشده ی هم بودیم (لعنت بر کسی که فکر بد کند یا احیانا بپندارد یا من پسرم و یا بر فرض محال پریسا اسم پسر است
)و الان بعد سالیان سال تمام پدیده ها دست به دست هم دادند تا ما همدیگر رو پیدا کنیم
همون موقع بود که من با پیشنهاد یه وبلاگ ۲ نفری از جانب پریسا مواجه شدم .و از اونجایی که در کار خیر حاجت به هیچ استخاره نیست ..آستینامونو بالا زدیمو دونه به دونه آجرای این خونه رو با هم چیدیم
.
خلاصه مطلب اینکه ما میخوایم تو این صفحه راجع به هر چیزی که فکرشو بکنی بنویسیم(الا اون چیزایی که از قدیم گفتن جیزه و مام میگیم جیزه!!
)
ولی محور اصلی مطالبمون دانشگاه و مسائل پیرامون اونه
در واقع یه دریچه کوچیک که با اون بشه بسیاری زوایای پنهان و نا پنهان دانشگاه رو نشون داد .
در کل به تصویر کشیدن روزای قشنگه دوران دانشجویی در قالبی هست که برا خودمون و علی الخصوص مخاطب تازگی داشته باشه.
مطمئنا نظرهای شما هام خیلی کمکمون میکنه چون هر چی باشه تازه کاریمو میخوایم تک تک آجرای خونمون درست وبا سلیقه چیده بشه .چون بقول شاعر:
خشت اول گر نهد معمار کج
تا ثریا میرود دیوارکج
منتظریم.
درود و دو صد بدرود
نوشته شده توسط پریسا و سپیده در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت
شب بود ؛ ماه پشت ابر بود و من در رختخواب خود آرام دراز کشیده بودم .من فکر می کردم چون قرار بود فردا به دانشگاه بروم و من قبلا به دانشگاه نرفته بودم ؛یعنی رفته بودم اما کم رفته بودم اما قرار بود از فردا ، هی ،بروم . چون من یک دانشجو شده بودم
. من دررشته ی فرانسه قبول شده بودم اما بلد نبودم من نمی ترسیدم چون من خیلی با استعداد بودم و می دانستم که فرانسه را هم روزی یاد می گیرم و به همه پز می دهم و می گویم :" من خیلی زبانها بلدم(ترکی ،فارسی،انگلیسی،فرانسه و...) اما هیچ کس از من راضی نبود
.همه می گفت این دختر باید مهندس شود . من در مدرسه خیلی زرنگ بودم .معدل دیپلمم ۱۹.۶۸ بود و من ریاضی می خواندم ودر نمونه دولتی می خواندم و من هِی جایزه می گرفتم .همه به من می گفت:خوش به حالت! اما من در پیش دانشگاهی درس نخواندم چون می خواستم تنبل باشم و به همه پز بدهم و بگویم اگر عرضه دارید شما هم نمره کم بگیرید
اما دوستان من می ترسیدند و آنها فقط ۲۰ می گرفتند و همیشه تست می زدند اما اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار می دادند تست نمی زدم .هرگز ،هرگز!
من فقط شلوغی می کردم می رفتم دفتر مدرسه و از تلفن آنجا مزاحم می شدم و وقتی ناظم در چشمان من زل می زد من بیشتر به او زل می زدم و او خجالت می کشید و دیگر نگاه نمی کرد و من هی مزاحم می شدم و من خیلی خوشگذرانی می کردم و معدل پیش دانشگاهی ام ۱۷ شد و مادرم به من گفت : بی تربیت! و من گریه کردم.![]()
روزها گذشت و من فردا کنکور می دادم . من صبح بیدار شدم و خیلی خوشحال بودم چون اصلا زحمت نکشیده بودم و از اینکه قرار بود قبول نشوم ناراحت نبودم و استرس نداشتم چون من که پسر نبودم بروم خدمت بلکه دختر بودم(حتی الان هم دختر هستم!!!)و می توانستم تا سالها کنکور بدهم .فقط در این میان قرار بود فک و فامیل من را مسخره کنند ولی من خیلی اعتماد به نفس داشتم و می گفتم آنقدر مسخره کنید تا بترکید!![]()
روزها گذشت و من نتیجه ی کنکور را گرفتم .من قبول شده بودم اما نه در رشته ی مورد علاقه ی انسانها (و نه حتی گوسفندان) بلکه در رشته ای که هیچکس نمی گوید به آن به به !!!چه رشته ای !!! و همه فکر می کنند آن یک رشته ی آسان است .و آن فرانسه بود. همه تعجب می کردند اما من آن را دوست داشتم چون آن رشته هم مثل من بود : هم عجیب و هم ناشناخته! و من به فرانسه عشق می ورزیدم چون او قرار بود مرا استاد دانشگاه کند و من راضی هستم .ان شا الله خدا هم راضی باشد .![]()
و من همه ی اینها را در خواب می دیدم چون در حال فکر کردن خوابم برده بود .
صبح بیدار شدم لباسهایم را پوشیدم و کیفم را برداشتم . من کیفم را دوست دارم چون آن دانشجویی است ولی من بلد نیستم آن را بردارم چون همیشه کوله پشتی داشتم و دستهایم آزاد بودند اما الان یکی از دستهایم را ندارم چون آن به کیفم وصل است .![]()
خلاصه با اولین معضل دانشجویی کنار آمدم و من خوشحالم که موفق بودم و به نوبه ی خود از پدر و مادرم قدردانی می کنم.
سوار اتوبوس می شوم ....یک ایستگاه دیر پیاده می شوم و مجبور می شوم خیلی پیاده راه بروم. هی می روم اما نمی رسم . باز هم می روم تا مگر برسم . بعد از سالها می رسم . می خواهم بروم تو اما دربان (که بعد ها فهمیدم در دانشگاه به این موجودات حراست می گویند نه دربان!)کارت دانشجویی ام را خواست . هی می خواست . و من نشان دادم و او دید و او از من راضی بود و اجازه داد من به داخل بروم. من می رفتم و می دانستم به کجاها بروم (چون همیشه در کابوسهایم به این می اندیشیدم که آدم روز اول چگونه باید به دانشکده ی خود برود تا خراب نشود؟
) چون روز ثبت نام آنجا را شناخته بودم . وقتی به جلو دانشکده رسیدم چند نفر به من قاه قاه خندیدند و گفتند ۴سال زود تمام می شود و حرفهایی از این قبیل . اما حرفی که مرا تا نوک انگشت سبابه ی پای راستم سوزاند چنین بود:ورودی ها را می گیرند
اما من نترسیدم چون می دانستم واقعا که نمی گیرند بلکه فقط می گویند تا بخندند و در دلم خندیدم و گفتم چه با مزه !![]()
رفتم به داخل. آنجا یک عده ایستاده بودند و چه قدر سر به زیر بودند و فهمیدم آنها هم تازه واردند چون بلد نبودند. سلام دادم و از اوپرسیدم تو خوبی؟و او گفت آری و من گفتم چه هوای خوبی و او گفت آری و او هی موافق بود . و ما به هم دوست می شدیم.
او سیما بود . ما خیلی خوشحال بودیم . کم کم چند نفر هم آمدند یکی دیگر هم آمد آن رها بود. (او فقط اسمش رها بود
).و او از اصفهان آمده بود من با او دوست شدم تا نترسد چون او در شهر ما غریب بود و از آنجائیکه ما ترک هستیم ممکن بود خیلی بترسد. هی بترسد!اما من با او مهربان بودم و او بعدها به من گفت از من راضی است چون از همان لحظه ی اول تا حالا مهربان بودم. هی مهربان بودم. ومن خوشحالم که مهربان بودم.![]()
ما ۲ ساعت منتظر بودیم اما کسی ما را تحویل نمی گرفت . هی نمی گرفت! اندکی بعد استادمان از جلوی ما رد شد .و ما او را می شناختیم چون که در روز ثبت نام او برای ما انتخواب واحد کرده بود .ما دویدیم و دویدیم تا به او رسیدیم .گفتیم :استاد !آدم الان می آید؟
گفت پس چند تا؟گفتیم الان ساعت ۱۰ است ولی ما ساعت ۸ کلاس داشتیم .استاد آب شد . گفت این روزها برای آدم حواس نمی ماند که
!و ما گفتیم به به ! سالی که قشنگ است از همان اولش معلوم است . به ما گفت بروید ساعت ۲ بیائید (مثل اداره ها )ما رفتیم و همه جا را دیدیم . آنجا قشنگ بود چون همه دانشجو بودند .ولی حیف که ما معلوم بودیم که تازه وارد یم. کاش معلوم نبودیم!
ساعت ۲ آمدیم و به کلاس رفتیم و هی آشنا شدیم .تا یک هفته بعد هم همیشه آشنا می شدیم اما الان که ۲ ماه از آن ماجرا می گذرد من هنوز اسم همه را بلد نیستم . اما همه اسم من را بلد است .همه مهربان است و من همه را دوست دارم ولی همه باور نمی کند که ما ترک هستیم چون فکر می کند یک آدم ترک باید لهجه داشته باشد .![]()
یک روز ما به استاد گفتیم آقا اجازه؟ و او گفت بی فرهنگ امل! آقا نه بلکه استاد!و ما ترسیدیم!![]()
یک استاد دیگر هم آمد که یونانی بود . او فارسی را خیلی بد حرف می زد .لهجه داشت حتی فجیع تر از ما ترکها!
مریم گفت: کاش زیر نویس داشت. اما او که نداشت! چون او استاد بود تلویزیون نبود که . اما کاش تلویزیون بود تا زیر نویس داشت . ولی نبود که! و ما هی می گفتیم حیف!
اما استاد مهربان بود فقط بعضی وقتها سگ بود . حیف ! کاش سگ نبود! اما او بود!![]()
اِ! یادم رفت بگویم . یک سجاد هم بود . او خیلی بلد بود . هی بلد بود . زیاد جواب می داد. همه می گفت تو به کلاس می روی؟ولی او می گفت نمی روم . و دعوا می شد . همه هی می گفت می روی و او می گفت نمی روم. و آخر استاد یونانی گفت من می دانم می روی و همه خندیدند
اما او باز هم به کلاس نمی رفت.او بیچاره بود .چون هیچ کس حرفش را باور نمی کرد و کسی از او راضی نبود .دلم برایش می سوزد چون او شبها گریه می کند و به خودش می گوید کاش همه می دانست که من به کلاس نمی روم . اما همه نمی دانست که !و او هی بیچاره بود!![]()
روزها گذشت و ما روزی می خواهیم قدم بزنیم .. ما هی از داخل چمن ها رد می شدیم و همه ما را نگاه می کردند اما تعجب نمی کردند چون می دانستند که ما ورودی هستیم و عادت داشتند به این چیزها!
در آنجا پسر های زیادی بود .من پسرها را دوست ندارم . آنها سیگار می کشند چون اینطوری می خواهند مردم فکر کنند که آنها بزرگ شده اند (این را خانم دکتر فردوسی می گوید) ولی به ما چه؟
ما قدم می زدیم اما آن آقا که سوار موتور بود(بخانید حراست)ما را دید او ما را دوست ندارد .با ما برخورد جدی کرد .گفت کارت دانشجویی تان را بدهید اما ما ندادیم چون سال بالایی ها گفته بودند ندهید اما او باز هم خواست و ما هی ندادیم و او گفت پس شما دانشجو نیستید .ما گفتیم خیلی هم هستیم . او گفت پس کارتتان کو؟ می خواست احساسات ما را جریحه دار کند اما ما ندادیم .اصلا ندادیم .و او گفت پس من از کجا بدانم دانشجو هستید؟و من به او یک ژتون نشان دادم و او مرا شناخت و فهمید که دانشجو هستم
و رفت دوستانم به من می خندند چون من به جای کارت دانشجویی یک ژتون نشان دادم اما من ژتون را دوست دارم و به آن احترام می گذارم چون او جا ن مرا نجات داده بود .در اینجا به همه ی ما خوش می گذرد چون ما اینجا در صف نمی ایستیم و من مجبور نیستم مثل مدرسه به پشت بام بروم و از آنجا به بچه هایی که در صف ایستاده اند قاه قاه بخندم . همه چیز راحت است . آدم یهو پا می شود و از کلاس بیرون می رود و اجازه هم نمی گیرد و کسی هم حق ندارد بگوید چرا؟ چون ما جوان هستیم و غرور داریم و هر کس غرور ما را بشکند گناه است . اینجا دانشگاه است .![]()
روزها گذشت و ما دیگر کمی دانشجو شده بودیم اما من ناراحت بودم چون همه موبایل داشتند الا من ! حتی آنهایی که از عجب شیر آمده بودند(همان جا که پسر ها از پادگانش می ترسند)۰ ولی بابا گفته فردا برایت موبایل می خرم اما او هر روز فردا می خرد و من خیلی گدا هستم
. و دلم برای خودم می سوزد اما مادر می گوید یادت نیست وقتی موبایلم را به تو دادم ۲۰۰هزار تومان حرف زدی؟ و آن قطع شد؟ حالا بمیر!![]()
اما من گریه نمی کنم چون بزرگ شده ام .قشر فرهیخته ی جامعه هستم . هی فرهیخته هستم. حتی امروز هم فرهیخته هستم .ولی کاش موبایل داشتم. اما ندارم که! حیف! ![]()
راستی یک معضل: پدر و مادر می ترسند . آنها فکر می کنند ما که به دانشگاه می رویم دوست پسر پیدا می کنیم(حتی شما دوست عزیز
) . آنها همیشه نگران هستند و دائما مرا نصیحت می کنند اما آن روز گفتند در این دوره زمانه که پدر و مادر نمی تواند بچه اش را کنترل کند . بچه باید خودش بداند که دوست پسر گناه است . من دلم برای پدر و مادر می سوزد چون هی نگرانند اما من خودم می دانم که دوست پسر گناه است و هیچ وقت دنبال این کارها نمی روم تا هم خدا از من راضی باشد و هم امام خمینی و حتی شما دوست عزیز!![]()
این مطلب را پریسا نوشته . سپیده خوانده و پریسا تایپ کرده . دست آنها ندردد!![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط پریسا و سپیده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت